نوازش صوفی غلام نبی عشقری

نوازش كن بوصلت يا بكش با خنجر تيزم
كه از درد فراقت خون بی ننگی نميريزم
ترحم كن به احوال خرا بم ورنه در محشر
دل آغشته در خون را به دامان تو آويزم
ستم كن بر سرم جانا ز دستت هر چه ميايد
كه تا خونم نريزانی ز ميدان تو نگريزم
وطندار توا‌م ايدلربا بيگانه خوی من
تو نشماری ز ملك روس از اقليم انگريزم
بهر رنگی كه ميداني بخود اميد وارم كن
زنوميدي بسر خاكستر غم تابكی ريزم
مبادا در كف پای نگارينت خلد خاری
به غربال نگه گرد سر راه تو مي بيزم
مرا با نوش و نعمت های دنيا دسترس نبود
شده عمری كه درعين صحت ازهرچه پرهيزم
گرفتم عشقری در اين غزل فيض نمايانش
زجان و دل مريد زر خريد شمس تبريزم
صوفی غلام نبی عشقری رح

:: ADVERTISEMENTS ::
Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.