نداند رسم ياری

نداند رسم ياری
نداند رسم ياری، بيوفا ياری که من دارم
به آزار دلم کوشد، دل آزاری که من دارم
وگر دل را بصد خواری، رهانم از گرفتاری
دل آزاری دگر جويد، دل زاری که من دارم
بخاک من نيافتد سايه ی سرو بلند او
ببين کوتاهی بخت نگونساری که من دارم
گهی خاری کشم از پا، گهی دستی زنم بر سر
بکوی دل فريبان اين بود کاری که من دارم
دل رنجور من از سينه هر دم ميرود سويی
ز بستر ميگريزد طفل بيماری که من دارم
ز پند همنشين، درد جگر سوزم فزون تر شد
هلاکم ميکند آخر، پرستاری که من دارم
رهی، آنمه بسوی من بچشم ديگران بيند
نداند قيمت يوسف، خريداری که من دارم
شاعر : رهی معيری
بکوشش: احمد فهیم هنرور
استانبول، ترکیه
2002-2003
:: ADVERTISEMENTS ::
Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.