میرم چو ز من دور شود آن بت دلجو – مشتاق اصفهانی

میرم چو ز من دور شود آن بت دلجو
ربط تن و جانست بهم ربط من و او
از بیکسیم نیست شکایت که بود بس
با داغ توام الفت و با درد توام خو
در دادن جان حاجت سعی اجلم نیست
بس باشدم ایمائی از آن گوشه ابرو
چندانکه تکلم نکند آن لب خاموش
دارد بحریفان سخن آن چشم سخن گو
گم گشته دلم را طلبد از خم آن زلف
جویند و نیابند گر از حلقه گیسو
تنها نه منم بسته زلفت که بسی هست
جان در بن هر تارش و دل در سر هر مو
بارد همه طراری از آن طره پرفن
ریزد همه عیاری از آن نرگس جادو
گر زانکه کشم از غم عشقت نه ای آگاه
زان روز که من دیده‌ام آن عارض نیکو
بنگر که شود صورت عالم بتو روشن
در آینه‌ای آئینه روی آینه رو
خوش آنکه خرامی تو سوی گلشن و مشناق
چون سایه فتد درپی آن قامت دلجو
Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.