من و پاس تیر جفای او که مباد بر جگری رسد – مشتاق اصفهانی

من و پاس تیر جفای او که مباد بر جگری رسد
که ز غیرتم کشد آن ستم که ز دوست بر دگری رسد
طلبی نگین وصال او بکف اینقدر ز چه مدعی
گهری چنین نه‌سزا بود که بچون تو بد گهری رسد
همه بلبلان و سرود خوش من و ناله‌ای که درین چمن
ز سرایتش دو سه قطره‌ای ز دلی بچشم تری رسد
بنشان ز بوسه آتش دل تشنه کام وصال خود
چه زیان دجله ز قطره‌ای که بآتشین جگری رسد
نکنم طلب ز جحیم هم که تری ز چشم ترم برد
که عیان بود چه بقلزمی ز حرارت شرری رسد
ز تو شهره‌ام چه بشهر و کوچه نهان کنم غمت از عدو
بکسی که شق شده پرده‌اش چه ضرر ز پرده دری رسد
تو که باغ پرگل و میوه‌ای چه تمتع از تو که هیچ گه
نه به بلبلان ز تو نکهتی نه به باغبان ثمری رسد
شده روزگار من این چنین ز غمت سیاه و نیم غمین
نرسد ز دور فلک شبی که نه از پیش سحری رسد
Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published.

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.