من مست و تو ديوانه

من مست و تو ديوانه
من مست و تو ديوانه، ما را کی برد خانه؟!
من چند ترا گفتم کم خور دو سه پيمانه؟!
در شهر يکی کس را هشيار نمی بينم
هر يک بَتَر از ديگر شوريده و ديوانه
جانا بخرابات آ، تا لذت جان بينی
جان را چه خوشی باشد بی صحبت جانانه؟!
هر گوشه يکی مستی، دستی زبر دستی
وان ساقئ هر هستی، با ساغر شاهانه
تو وقف خراباتی، دخلت می و خرجت می
زين وقف بهشياران مسپار يکی دانه
ای لوطی بربط زن، تو مست تری يا من
ای پيش چو تو مستی افسون من افسانه
از خانه برون رفتم، مستيم بپيش آمد
در هر نظرش مضمر صد گلشن و کاشانه
چون کشتئ بی لنگر کژ می شد و مژ می شد
وز حسرت او مرده صد عاقل و فرزانه
ای جان »: تسخُر زد و گفت « ز کجايی تو »: گفتم
نيميم ز ترکستان، نيميم ز فرغانه
نيميم ز آب و گل، نيميم ز جان و دل
« نيميم لب دريا، نيمی همه دردانه
« رفيقی کن، با من که منم خويشت »: گفتم که
« بنشناسم من خويش ز بيگانه »: گفتا که
من بی سر و دستارم، در خانهٔ خمارم
يک سينه سخن دارم، آن شرح دهم يا نه ؟
در حلقهٔ لنگانی، می بايد لنگيدن
اين پند نيوشيدی از خواجه عُليانه
سرمستِ چنان خوبی کَی کم بود از چوبی
برخاست فغان آخر از استن حنّانه
شمس الحق تبريزی! از خلق چه پرهيزی؟!
اکنون که در افکندی صد فتنه فتّانه
شاعر: مولانا جلال الدین محمد بلخی رح
بکوشش: احمد فهیم هنرور
استانبول، ترکیه
2002-2003
:: ADVERTISEMENTS ::
Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.