من غلام قمرم

من غلام قمرم
من غلام قمرم، غير قمر هيچ مگو
پيش من جز سخن شمع و شکر هيچ مگو
سخن رنج مگو، جز سخن گنج مگو
ور ازين بيخبری رنج مبر، هيچ مگو
دوش ديوانه شدم، عشق مرا ديد و بگفت:
« آمدم نعره مزن، جامه مدر، هيچ مگو »
« ای عشق، من از چيز دگر ميترسم »: گفتم
آن چيز دگر نيست، دگر هيچ مگو »: گفت
من بگوش تو سخنهای نهان خواهم گفت
« سر بجنبان که بلی، جز که بسر هيچ مگو
قمری جان صفتی در ره دل پيدا شد
در ره دل چه لطيفست سفر، هيچ مگو
ای دل، چه مهست اين که اشارت می کرد »: گفتم
« که نه اندازۀ تست اين بگذر هيچ مگو
اين روی فرشته ست عجب يا بشرست »: گفتم
« اين غير فرشته ست و بشر، هيچ مگو »: گفت
« اين چيست بگو؟ زير و زبر خواهم شد »: گفتم
می باش چنين، زير و زبر هيچ مگو »: گفت
ای نشسته تو درين خانهٔ پر نقش و خيال
« خيز ازين خانه برو، رخت ببر، هيچ مگو
«؟ ای دل پدری کن نه که اين وصف خداست »: گفتم
« اين هست، ولی جان پدر هيچ مگو »: گفت
شاعر: مولانا جلال الدین محمد بلخی رح
بکوشش: احمد فهیم هنرور
استانبول، ترکیه
2002-2003
:: ADVERTISEMENTS ::
Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.