مقیم دشت حیران – ملا عبدالواحد واعظی

مقیم دشت حیران

نقاب برگ گل در چهره گلبرگ کجای تو
چو شبنم در عرق حیرت زده غرق حیای تو

شکار آتش عشق جنون را میشود دریاب
که چون عنقا همیشه در همان اوج هوای تو

به پاس عزت مهر و شگاف قلب مجروحم
چوبسمل میتپم هر لحظه ئ در پیش پای تو

به خورشید گریبان و صفای قلب شهنازت
به این شمس جهانگردی عجایب دلربای تو

به معراج نگاهت تا سحر یاسین میخوانم
جبین بر سجده و چشم انتظار آن لقای تو

به برگ سبزه پیچیده چو گل برصبح امیدم
تبسم خیز آن وقتم رسد بر دل صدای تو

مقیم دشت حیرانم جمال خویشتن بنما
طبیب مستمندان و به هر دردی دوای تو

سرشت عهد و پیمان وفا را از تو آموختم
نشینم تا دم محشر به آن عهد و وفای تو

یقین دارم نشستن تا سحر در عشق همرازی
اجابت می رسد از هر دری بر مدعای تو

سعادت مژده میبخشد که هنگام دعا کردن
نشیند در وجودت ساز و برگ هر دعای تو

طهارت گر به باطن را بیاری مطلب ای واعظ
به عرش حق رسد وانگه همه حمد و ثنای تو

Hits: 2

:: ADVERTISEMENTS ::
Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.