مصاحبه با صوفی غلام نبی عشقری

مصاحبه با صوفی غلام نبی عشقری

صوفی غلام نبی عشقری، شاعر و غزلسرای خوش برخوردی است. وی را مردمِ شعر دوست ما بهتر می شناسند و سروده هایش بیشتر بزم شبانۀ دوستان را گرمی محبت می بخشد.

این مرد آزاده هشتاد و دو سال قبل از امروز [سال ١٣٥٣] در بارانۀ کابل زاده شد و از چهل و پنج سال بدینسو در گذرِ سنگ تراشی، شعر می تراشد.

وقتی که به سراغش رفتم دروازۀ غرفۀ چوبی اش را بروی خود بسته بود. مثل اینکه صوفی عشقری نباشد. اما دود کشندۀ که از لای درز های غرفه بیرون میشد، نمایانگر موجودیت وی در آن سرا بود. همینکه دروازه را فشار دادم نگاهش با نگاهم بخیه زد و برقی در چشمانش نمودار گردیده گفت : “مانده نباشی آغا، کجا بودی؟ خیریت خو اس؟ بفرما ، چه امری داری؟ “.

گفتم مثل اینکه از مهمان خوشتان نمیآید ؟
گفت : تو که در این روز سرد و حال پُر درد، سراغ مرا گرفته ای من هم خوش دارت هستم، یا الله بلند شو !
با زحمت زیاد در آن غرفۀ تنگ و دود اندود جای برای خود باز نمودم و روبروی شاعر نشستم.
صوفی عشقری که تازه از منزل آمده بود، بین اجاق برای گرم ساختن غرفه آتش مینمود و اجازه نمیداد که در برویش باز گردد زیرا از نهیبِ سرما سخت می هراسید.

گفت : بگو قصه اترا، داستانت را، افسانه ات را.

گفتم : من برای شنیدن آمده ام.

با زبان خنده وانمود ساخت که قصه گو نیست و حوصلۀ سخن زدن هم ندارد.

او گفت: اگر میخواهی با من مصاحبه کنی، از همین حالی، شرت را از سرم کم کن. زیرا هوا سرد است و توان گپ زدن نیست. شقیقه هایم درد میکنه. مریضی خانۀ وجودم را خراب کده و ضعف و ناتوانی حالم را بهم زده است. با این وضع سخن زدن آسان نیست و خیلی زور می خواهد و تو که جوان سی ساله ای بیش نیستی از مردی که هشتاد بهار زندگی را پشت سر گذاشته است توقعی دور از انصاف داری.

گفتم : پس چرا استراحت نمی کنی و برای چه به غرفه ات آمده ای؟


گفت : این یک عادت است. از سی سال بدینسو با این غرفۀ چوبین اُنس گرفته ام. دوست و آشنا و شاعر و شعر دوست همه در همین غرفه به دیدنم میآیند و من هم از دیدن شان احساس شادمانی میکنم. زیرا من آزاده مردی بیش نیستم. نه زن دارم و نه فرزندی که درد خویش را با آنها قسمت کنم. اما با وجود آنهم پابندی به علایق خانوادگی برای یک شاعر و هنرمند چندان کار بجایی نیست. زیرا شاعر ذوق خود را از دست میدهد و تمام اندیشه اش در تنگنای خانه محدود می گردد. از اینرو به این عقیده سخت چسپیده ام و تا آخرین لحظه های زندگی تعغیرش نمیدهم. گرچه چندین بار برخی از دوستان به من پیشنهاد کردند که باید با این و آن ازدواج کنم. لیکن دوستانه به آنها جواب رد دادم.


پرسیدم : هیچ به یاد نداری که کدام روزی از زندگی احساس تنهایی و ناراحتی کرده باشی؟


گفت : من (اشقرِ دیو) میباشم و این اندیشه هیچگاه سبب آزارم نمی شود.


پرسیدم : (اشقرِ دیو) چه معنی دارد؟

اظهار داشت که اشقر نام اسپ امیر حمزه صاحب قرآن بود. من در سن یازده سالگی هنگامیکه در یکی از مساجد شهر کهنه نزد ملا امامی درس می خواندم، پسری تنومند و قوی هیکلی بودم. وقتی که ملا امام به منظور کاری از مسجد بیرون میشد برای همشا گردی هایم میگفت : پسر ها با غلام نبی دست و پنجه نه آزمائید. زیرا او (اشقرِ دیوزاد) است. مبادا گزندی به شما برساند. سپس این کلمه یعنی (اشقر) عام شد و به (اشقری) تبدیل گردید و گرنه من که تخلصی نداشتم و بفکر تخلص هم نبودم.

پرسیدم : پس چرا در اشعارت بجای اشقری، عشقری میگویی؟

گفت : معنی عشقری آریشگر عشق است و با وجود اینکه تا هنوز عاشق زیبا صورتی نشده ام لیکن با
اشعار خود عشقِ عاشق پیشگان را آرایش میدهم.


سپس خموشی اختیار نموده به جستجوی شی مطلوبی پرداخت. مثل اینکه چیزی ارزشمندی را گم کرده باشد. از رخسارش ناراحتی میبارید. ناگهان ورقپاره ای را یافت که در آن کلماتی چند به چشم میخورد.

گفت : این غزل تازه ایست که دیشب سروده ام.

گفتم : بخوان.

لبخندی بر لب ظاهر نموده گفت : این کار بدون عینک برای من دشوار است.
آنگاه که کارش تمام شده بود شروع به خواندن شعر کرد:

هستم گدای شهر و گدایی نمی کنم

از آبرو گذشته، کمایی نمی کنم
گویم سخن ز دّور خود و روزگارِ خود
من همسری به (نصر فراهی) نمی کنم
تا زنده ام سرم بدرِ روضه اش بود
من ترکِ احترامِ سنایی نمی کنم
چون از عروسِ دهر طلبگار نیستم
انگشت خود خِضاب و حنایی نمی کنم
گفتم به اهل دل که دلم را صفا بکن
گفتا که زنگ خورده، قلایی نمی کنم
چون از نگاۀ عارضم آن پُر عرق شود
در نزد یار، دیده درایی نمی کنم
دلدار گفت: عشقری زمن جدا مشو
گفتم : به مرگ از تو جدایی نمی کنم
عمرم تمام صرف رهی اقتصاد شد
از شرم، یادِ حاتم طایی نمی کنم
من دیده ام، ز مردم نادیده نیستم
پوشیده جامه، سوز نمایی نمی کنم
از هرزه گردی صرف نظر کرده ام بس است
جنگ و جدال و بی سر و پایی نمی کنم

صوفی عشقری با استاد بیتاب، ملک الشعرا قاری شایق جمال، حبیب الله بلبل و برخی از شعرای دیگر وطن هم صحبت بوده و شبها بزم شاعرانه می آراستند.

دیوان شعری وی که متشکل از غزل، قصیده، رباعی، مخمس، قصه و فکاهی است به هفتاد هزار بیت می رسد و تا هنوز [سال ١٣٥٣] در بارۀ چاپ آن فکری نکرده است.

نوت : این مصاحبه تحت عنوان (اشقری : دیوزادی که آریشگر عشق گردید، شاعریکه شیفتۀ غرفۀ چوبین خود است) در شمارۀ مورخ بیست و ششم جدی سال ١٣٥٣ روزنامۀ انیس به طبع رسیده است

چون شعر بیان احساس شاعر است بناَ به هر اندازه که ساده، سلیس و عام فهم باشد به همان اندازه مورد دلچسپی و علاقه خواننده قرار میگیرد، چه درک اشعار غامض و لفافه شده کاریست مشکل.
یک شاعر نسبت به همه باید زیادتر پشت کار داشته و زحمت بکشد. چه هر عبارت که چند حرف آخر آن به یک حرف ردیف قرار داده شود شعر نیست !

آرزوی یک شاعر نشر آثار آن به صورت یک دیوان و یا کلیات است.

در اینجا مصاحبه با صوفی عشقری تقدیم میگردد. شاعر شهیر و سخنور صوفی مشربی که چهل هزار بیت شیوا بیان و دل انگیز سروده است. شاعری که همه بنام او آشنایی دارند. شاعری که عمر خود را با تقوی و پرهیزگاری صرف شعر و شاعری نموده است و هر پارچه از اشعارش خواننده را به وجود آورده و جذب میکند و بسیار حلیم و مهربان است. این شاعر گرانمایه در شهر کابل تولد یافته، هفتاد وهفت سال عمر داشته، در طول عمر خود مجرد زیسته و جز اشعارش چیزی دیگری را نمی تواند از خود به یادگار بگذارد.

او در خانه خواهر زاده اش زندگی میکند زیرا از خود سرپناهی ندارد. او در حویلی خواهر زاده اش اطاق بسیار محقر و کوچکی دارد. عشقری در طول عمرش همه کارهایش را خودش انجام داده است. عشقری هرچند ضعیف و ناتوان شده است اما وقتی با او داخل صحبت شوید گفتگو های شیرینش با اندازۀ لذت بخش است که هرگز انسان از صحبت های او سیر نمی شود. این استاد سخن و شاعر صوفی مشرب هنوز هم کار میکند و کار او نیز مثل اشعار و طبع دلجویش صفایی و زیبا ساختن است: یعنی مشغولیت او صحافت است.

ساعت ده قبل از ظهر بود که به دکان و محل کار این استاد رسیدم، معذرت میخواهم از این که گفتم دکان.

زیرا در واقع او دکانی ندارد. یک غرفه چوبیی که در گوشه ای گذارده شده است همان محل کار اوست.

وقتی آنجا رسیدم دیدم که این شاعر صوفی مشرب با جمعی از دوستان ادب دوستش بزمی از شعر و شاعری آراسته بودند. این که چه بزم خلوصانه و با صفای بود قلمی شکستۀ من از بیان آن بکلی عاجز است. آنها شعر میخواندند و بر تشبیهات و استعارات شعری تبصره میکردند. مدتی آنجا ایستاده و محو صفا و صمیمیت و بزم ادبی آنان بودم. فرآموش کرده بودم که برای چه کاری آنجا آمده ام. زیرا مجلس چنان گرم بود که من هم فکر میکردم در آن بزم شاملم و گاهگاهی مخاطب هم میشدم. نیم ساعت به همین قسم گذشت بالاخره استاد عشقری با لطف و مهربانی خاصی از من پرسید : شما کاری داشتید؟
خودم را معرفی کردم و گفتم میخواهم با شما مصاحبه نمایم.

در جواب اولین سوالم که از چند سال باین طرف شعر میسراید گفت :
ـ از پنجاه سال باین طرف شعر میسرایم و مجموع قصاید و غزلیات و حکایاتم به چهل هزار بیت میرسد که همه موجود است.

او در ادامه گفت ” شعر بیانی است که به وضاحت و سلامت سخن میگوید و باید طوری ترتیب شود که خواننده را تکلیف نداده و به خود جذب کند. زیرا اشعار غامض و لفافه شده را همه کس نمی فهمد.
به باور استاد عشقری لطف شعر در سادگی آن است. “یک شعر آن گاهی میتواند دلنشین باشد که از دل برخواسته باشد و در آن صورت است که در هر حالتی برای خواننده شعر موثر واقع میشود”.

عشقری این شاعر خوش بیان ما در مورد شعر نو چنین گفت:
ــ نه به سبک نو، شعر نسروده ام و نه هم چندان علاقه به آن دارم. او تبسمی نموده علاوه کرد ” ما قدیمی ها و همان اشعار سبک کلاسیک و کهنه”.

در مورد این که مشوق اصلی اش در سرودن شعر کی بوده است پرسیدم. فکری نموده گفت :

ــ عشق و محبت بهترین استاد و مشوق من بوده است. به باور او تا عشقی نباشد شعری هم وجود نخواهد داشت.

صوفی عشقری به یاد خاطرات گذشته افتاده گفت “ما شب ها را در نور کمرنگ چراغ های تیلی سحر کردیم و شعر نوشتیم. زیرا یک شاعر باید بیش از همه کس پشت کار داشته باشد تا بتواند روزی نام پر افتخار شاعر را کمایی کند، البته آنهم تحت رهنمایی استادی.


عشقری، شایق جمال را استاد خود معرفی کرده اظهار داشت که از شاعران معاصر هم به اشعار او علاقه و احترام خاصی دارد.


وقتی حرف هایش به پایان رسید بسویش نگاهی کردم و بعد از او که با ضعف تن و دست های مرتعش برای بدست آوردن لقمه نانی صحافی میکند علت تنها زیستنش را پرسیدم.

لحظه ای به فکر فرو رفته گفت : در جوانی بی نهایت مصروف به شعر و شاعری بودم و گذشته از آن بیشتر ایام جوانی ام را به مسافرت در ولایات کشور بسر بردم. او علاوه کرد که در طول عمرم نخواسته و نگذاشته ام که کسی بخاطری من به تکلیف گرفتار باشد. حتی همین اکنون نیز همه کار های زندگی ام مانند پخت و پز، دوخت و شستن لباس هایم را خودم انجام میدهم.

در اینجا او موضوع را بسوی دیگری چرخانیده گفت ” از مدتی پنجاه سال به این طرف با نشریه های وطن عزیز همکاری افتخاری دارم و کمتر نشریه ای خواهد بود که از من در آن اثری نشر نشده باشد.

در مورد این که لغات نو و خارجی در ادبیات دری چه تاثیری داشته است سوال نمودم که چنین پاسخ شنیدم:

ــ به نظر من بهتر است از لغات عام فهم و ساده در ادبیات استفاده شود.
وقتی حرف به اینجا رسید، خاموش شد و منهم سوالی دیگری طرح کرده از دارایی و وضع اقتصادی اش پرسیدم. با خنده ای که چون نیشخند بدل اثر میگذاشت گفت “چند دیوان شعر دارم و بس. زندگیم از درک کار، یعنی صحافی تامین میشود و دیگر کدام مدرکی عایداتی ندارم. اگر این اشعار پراگندۀ من به صورت منظم و به شکل یک دیوان یا کلیات از طرف مطبوعات کشور چاپ شود نه تنها من به آرزوی خود میرسم بلکه برای دوستداران شعر و ادب نیز خدمتی صورت خواهد گرفت. همچنان بدین وسیله شعرای دیگر نیز تشویق میشوند.

در اخیر از جناب عشقری خواهش کردم که اولین و همچنان تازه ترین شعرش را بما بدهد که او نیز خواهش مرا پذیرفته و شعری را که پنجاه سال قبل سروده بود همراه با یک پارچۀ دیگر که آنها را در این تازگی ها سروده بود به مجلۀ ژوندون هدیه داد.

این شاعر گرانمایه علم را در مکاتب خصوصی فرا گرفته و به کدام مکتب رسمی شامل نبوده است.

برگرفته از مجلۀ ژوندون
شنبه شانزدهم ثور 1351
شعری که پنجاه سال قبل سروده شده است
خواب ناز
عمری خیال بستم یار آشنائیت را
آخر به خاک بردم داغ جدائیت را

سرخاک راه کردم دل پایمال نازت
ای بیوفا ندانی قدر فدائیت را

شمشاد قامتت را بسیار سیر کردم
بر سرو هم ندیدم جانا رسائیت را
داغ شب حنایت ناسور گشته در دل
زانرو که من ندیدم ایام شادئیت را
خوش آن شبی که جانان در خواب ناز باشی

بر چشم خود بمالم، پای حنائیت را

ای شاۀ خوبرویان حاکم شدی، مبارک

شکر خدا که دیدم فرمان روائیت را

بی خانمان نمودی بیچاره عشقری را

دیدیم ای جفا جوی خیلی کمائیت را

تازه ترین شعر

بارانۀ کابل
نتنها قطرۀ اشکم در این ویرانه می ریزد
که آبروی من هم بر در هر خانه می ریزد
به محفل گرمی بازار شمع از سوختن باشد

ندارد هیچ پروا گر پر پروانه میسوزد

به امید آن که گیرد از کبوتر نامۀ یارم

به بام خود رقیب خانه، دانه می ریزد

میان کوچه های زلف او دل های عشاق

بکن مشاطه کوشش ورنه خون از شانه می ریزد

همین ساقی بزم ما عجب خوش مشربی دارد

که یک اندازه می با ازخود و بیگانه می ریزد

اگر چه عمر ها شد ساکن میخانه میباشم
مگر پیر مغان یک جرعۀ بر ما نمی ریزد

دل آرامی که من دارم سخاوت پیشه می باشد

بدامان گدایان سیم و زر مردانه می ریزد

چو یوسف رفتن زندان خود را از خدا داند

نه از امر زلیخا و نه صد زولانه می ریزد

ز بهر حاصل دهقان توکل با خدا گفتن

بروی خاک تخمی هرچه را سالانه می ریزد

تمام خانه ها آنجا چنان فرسوده گردیده

اگر ویران نسازند، خود بخود بارانه میسازد

بمن بنمودی راز دل سرا پا داغ گردیدم

مگو جای دگر، آتش از این افسانه می ریزد

نباشی عشقری مغرور بر دارایی دنیا

چو مرگ آید تمام این سر و سامانه می ریزد

مصاحبه کننده : ادبیار

:: ADVERTISEMENTS ::
Share: