مشاعره دوستان با امپراطور

مشاعره دوستان
با
احمد محمود امپراطور
*****
از جانبِ محمــود به ایـــــــاز بگوید
در دیده اى سلطان حُسن جاى ندارد
فروغ
*****
خورشیدِ فروغِ ادب از حُسن تو خیزد
محمود در این بـــــزم خریـــدار ندارد
امپراطور
*****
سلطانِ مرا لُطف وکرم خیلى زیاد است
داند که فـــروغ گرمـــــى بــــازار ندارد
فروغ
*****
ای پیر خرد،حُسن جوان بهر تو مایل
محمود به جـــــز غصه و ادبار ندارد
امپراطور
*****
از متنِ غزلهاى تو ناگفته هویداست
اى عاشــق پاک، حاجت إظهار ندارد
فروغ
*****
در تــازه جوانی بخدا پیر شدم من
این عشق مگر دیده ای بیدار ندارد
امپراطور
*****
اى تازه جوان ازچه تو خود پیر بخوانى
در شهــــــرِ شما دُخت ز پیر عار ندارد
فروغ
*****
خون جگرم خواهدی آن حسن فرنگی
داند که چو من تازه گرفتـــــار ندارد
امپراطور
*****
گر پیر تو باشى نتوان یافت جوانى
داند که بجُـــــز از تو خریدار ندارد
فروغ
*****
تا پای فروغ است بمیدان نبردش
با لشکر محمود دیگر کار ندارد
جوهر
*****
دل می پرد و سینه به آتش شده یکسان
در گلشن خود رخنـــــه ای دیوار ندارد
امپراطور
*****
ازخانه راعی به شما عرض سلام است
خیــــر است اگر راعی ام اشعار ندارد
جوهر
*****
جوهر بخدا نقل و می و آب حیاتِ
محمـود تمــــایل به دل آزار ندارد
امپراطور
*****
جوهر که شده وارد میدان تو محمود
بیچـــاره فروغ طاقت بسیــــار ندارد
فروغ
*****
دل طاقت حیران دیدار ندارد
آیینه ما جوهراین کار ندارد
راعی
*****
استاد خردمند و کمالات فروغ است
جوهر به سر خویش بدهکار ندارد
امپراطور
*****
بر راعى بگوید که حداد قسم خورد
زین بعد به سیمین تو هیچ کار ندارد
فروغ
*****
هم جوهر و هم آیینه در دست تو راعی
بیچـــــاره شد محمود، که دلدار ندارد
امپراطور
*****
درخانه راعی دل بیچاره جوهر
مرهم بجز از کاسه آچار ندارد
جوهر
*****
جوهر که بوَد نزدِ تو آیینه چه کار است
آیینه دلان آیینـــــــه هـــــــر بار ندارد
فروغ
*****
در شهر ادب تاج هنر داری تو جوهر
محمود به سر تاقیــــن و دستار ندارد
امپراطور
*****
دیوانه شد از حسن و فروغ تو دراین ملک
هــــر کس که به آیینه اش، زنگــــار ندارد
امپراطور
*****
محمود بگو نورِ فــــروغِ دلِ ما را
یک دل چو دلم راعی سر شار ندارد
جوهر
*****
ستایل ترا جامه و دستار نزیبد
آینه بجُز عکس تو این بار ندارد
فروغ
*****
این طالع خوابیده ای محمود عزیزان
جز خامه ای تقدیر دیگر تار ندارد
امپراطور
*****
نه حسن فرنگ دیدم و نه گلشن تاتار
محمود دگــــــر میـــل به فرخار ندارد
امپراطور
*****
صد شکوه دلم دارد وصد حیف که افسوس
در پیش رخت جــــــرئ‍ت گفتـــــــار ندارد
جوهر
*****
ما را نکته ء نیست بجز تمجید محمود
کین یــــار گران بیشتر از این بار ندارد
سید هاشمی
*****
چندیست که در گوشه غربت دل زارم
بر دیده تـــــر مونس وغمخوار ندارد
جوهر
*****
ازطعنه حــداد من اندیشه ندارم
چربی سخنش گرمی بازار ندارد
راعی
*****
هوش از سر من میبرد آن شوخ چه سازم
جوهر چو من، دیوانه ای هوشیــــار ندارد
امپراطور
*****
سوزد مرا هر دم جمال دوست شاید
لذت گرمی جانانـــــه را این نار ندارد
سید هاشمی
*****
هاشمی حضور تو ز گل تازه تر افتاد
ابیات قشنگ تو گل است خــــار ندارد
امپراطور
*****
از آتش عشقت دل صد پاره ای جوهر
بر زخم جگر داروی جــــــز نار ندارد
جوهر
*****
جوهر به کمال تو رسیدن هنری است
چون بیت تو هر قافیه تکرار ندارد
امپراطور
*****
از چاک گریبان دلم سر زده بیرون
فریــــــاد مرا یک دل بیمار ندارد
جوهر
*****
گل گفتن و، گل دادن و، گل تازه گرفتن
کوه و، دمن و، ساحه ای هموار ندارد
امپراطور
*****
یاریکه به دردم نخورد تا به دم مرگ
این مرغ دل بی وطنـــــــــم کار ندارد
جوهر
*****
غنیمت است دمی با محمود و جوهر
ورنه رخنما طوطیست که منقار ندارد
سید هاشمی
*****
امشب مگر ای هاشمی وزن تو بسنگ خورد
خیـــر است اگر تیــــــــر تو پیکار ندارد
امپراطور
*****
بر سینه پر کینه دنیـــــای رقیبــــان
زهــــرِ سخنت را دهن مـــــار ندارد
جوهر
*****
در بزم خردمند کسان حرف ادب است
چوکات سخن سنجـــــی کلنجار ندارد
امپراطور
*****
بر وصف تو فریاد زبانم شده عاجز
طوطی چو لبت حرف شکربار ندارد
جوهر
*****
از بحر کمالات تو جوهر همه دورند
ابیـــات فـــروانی تو آمـــار ندارد
امپراطور
*****
از بس که مرا داغ جگر لاله نشان است
گلــــــــزار مرا لالــــه ای کوهسار ندارد
جوهر
*****
گر دلدل و شبدیز من از پای فتادست
صد حیــــف بخود دوار و بیطار ندارد
امپراطور
*****
جوهر بچمن ناله کنان گفت به محمود
درد دل مـــــــا را دل افگـــــار ندارد
جوهر
*****
نازم طبع موزون تو ای جوهر دانا
این فی البدیه شیوه ای اجبار ندارد
امپراطور
*****
جز جوهر تو ای شه خوبان دوعالم
هر دل بدرت دیده خونبــــــــار ندارد
جوهر
*****
در جوهر اشعار، که خود پخته کلامی
لعل و گهـــــــرت معدن احجار ندارد
امپراطور
*****
از باغ عزیزان ریا کار در عالم
این سینه مرا یک گل بی خار ندارد
جوهر
*****
هم مولوی و بیدل عصری تو به اثبات
افکـــــــــار ترا لعبـــت عیــــار ندارد
امپراطور
*****
سلطان ره اهل سخن پرورِ عشقی
اشعــــــــار ترا محمود دربار ندارد
جوهر
*****
*****
شعر و سخنت بیرق افراشته باشد
این را همگی کاکه علمدار ندارد
امپراطور
*****
سوزد بدل از خود وبیگانه زند چنگ
فریــــــــــــاد تـــرا مرغ گرفتار ندارد
جوهر
*****
شب نیمه شد و کابلیان رفته بخواب اند
جز من همـــــــگی دیده ای بیدار ندارد
امپراطور
*****
بی نور فروغ تو سخن ختم نگردد
جوهر به جهان بی تو طبگار ندارد
جوهر
*****
هر چند فروغ نیمه راه ماند و مرا رفت
انگشت به دندانـــــــــم و زنهار ندارد
امپراطور
*****
محمود که افتاده سر کوه قناعت
از راه حرام لقمه به افطار ندارد
امپراطور
*****
با نوک قلم پاره کنند سینه دشمن
گر جوهرتو تیغ جوهر دار ندارد
جوهر
*****
در نیمه ای رَه یارِ خود هرگز نگذارم
ناوقت شده دیده اى بیدار ندارم
فروغ
*****
چشمان ترا باشدی نور خرد و مهر
آن مستی که دیده ای بیمار ندارد
امپراطور
*****
هریک گُلى سُرخ بدهند تحفه برایت
بیچاره فروغ تحفه بن آن یار ندارد
فروغ
*****
بی برقی کابل بخدا کرد پریشـــــم
حرفیست که این قابل اظهار ندارد
امپراطور
*****
از جوهرِ جوهر نشوَد قرض گرفتن
جوهر به سُخن آدم نــــــادار ندارد
فروغ
*****
یک هوتلی آمد به همه دیگ بلا پُخت
این رهزن و این کوچی سماوار ندارد
امپراطور
*****
از شیر و شکر های شما کام شرین شد
کیفی که از آن نمودم، مقــــــــدار ندارد
تنویر
*****
تنویر کمال تو بوُدَ لایق هر چیز
هر بیت تو در قافیه سمسار ندارد
امپراطور
*****
آن بود که بیان سخن دل نمودم
تنویر که سواد فن اشعار ندارد
تنویر
*****
تنویر به افکار تو بس حرف زیاد است
محمود به این گفتـــــه اش انکار ندارد
امپراطور
*****
پیام جیم به میم میرسد هردم
چرا فروغ دیده ما جِرار ندارد
راعی
*****
راعی که بزرگی ادب شعر و سخن شد
لیکن به من سوختـــــه اسفار ندارد
امپراطور
*****
درعشق وطن نور فروغ دل محمود
از مردن وسنگسار شدن عار ندارد
جوهر
*****
شمشیر تو باشد به نیام سخن هرجا
تا می کشی در جنگ کس اعتوار ندارد
امپراطور
*****
جوهر و فروغ نابغه ای بزم ادب است
در گفته ایشان ذره ای اضرار ندارد
امپراطور
*****
ازدیدن رویت دل آیینه فروریخت
هرشیشه دلی طاقت اسفار ندارد
راعی
*****
در آتش تب سوختم و ناله نکردم
محمود به سر لطفِ پرستار ندارد
امپراطور
*****
راعى بنمود ختم همه گفت و شنود را
هر آنچه بوَد واقعیت أذکــــار ندارد
فروغ
*****
در کوی خراب فتـــــــادیم و نگفتیم
راعی و فروغ بهر من انظار ندارد
امپراطور
*****
در حویلی گاو خانه ای ملت شده اند جمع
دزدان بد اندیشــــی که افســــار ندارد
امپراطور
*****
به رنده و به تیشه کنم ختم سخن را
این قافیــــــه ها حاجت نجار ندارد
امپراطور
*****
سه شنبه ۲۷ دلو ۱۳۹۳ هجری خورشیدی
احمد محمود امپراطور
کابل/افغانستان
ختم مشاعــره

:: ADVERTISEMENTS ::
Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.