مرگ من روزی فرا

مرگ من روزی فرا
مرگ من روزی فرا خواهد رسيد
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبار آلود و دور
يا خزانی خالی از فرياد و شور
مرگ من روزی فرا خواهد رسيد
روزی از اين تلخ و شيرين روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سايه از امروز ها، ديروز ها
ديدگانم همچو دالان های تار
گونه هايم همچو مرمر هاي سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فرياد و درد
مي خزند آرام روي دفترم
دست هايم فارغ از افسون شعر
ياد می آرم که در دستان من
روزگاری شعله ميزد خون شعر
خاک ميخواند مرا هر دم به خويش
ميرسند از ره که در خاکم نهند
آه شايد عاشقانم نيمه شب
گُل به روی گور غمناکم نهند
ليک ديگر پيکر سرد مرا
می فشارد خاک دامنگير خاک
بی تو دور از ضربه های قلب تو
قلب من می پوسد آنجا زير خاک
بعد ها نام مرا باران و باد
نرم می شويند از رخسار سنگ
گور من گمنام می ماند به راه
فارغ از افسانه های نام و ننگ
شاعر: فروغ فرخزاد
بکوشش: احمد فهیم هنرور
استانبول، ترکیه
2002-2003
:: ADVERTISEMENTS ::
Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.