مردم شناس سید همایون شاه عالمی

مردم شناس
من دل ِ آئینه دارم نیستم مردم شناس
مار ها در آستین بود دور کردم تا لباس
سر بلندم در قناعت قانع ام در خشک و تر
حالت ِ درویشی ام را آشیانم بی پلاس
کنج خاموشی به عزلت گنج ِ ذکر حق شود
عاری ام من با خدا از شرّ نفس و شرّ ناس
بی تکلف میرسدیک لقمه نانی از حلال
نی هوی ِ نفس دارم نی هوی در اسکناس
چون الف بود قامتم شد دال در زحمت کشی
پخته بینم پخته گویم هشیارم در حواس
گردشی دارد به دنیا پول و زر بی اختیار
شاعری گفته است دنیا درحمامی همچو تاس
سخت باشد دولت ِ محمود را اندر حساب
نیست بهلول بهرکشکول روزحشراندرهراس
گپ شنیدن بیخ دولت گشت بشنو ای جوان
از بزرگان بیشتر کن پند ها را اقتباس
عمر من بگذشت اما بی سر و سامان هنوز
کشت من خشکیده لیکن پشت من مانند داس
حرمت ِ هر آشنا را ای (همایون) بیش کن
گاهی گر احسان دیدی دائماً بگذار پاس
جنوری 2006م
کابل، افغانستان

:: ADVERTISEMENTS ::
Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.