مردم از درد ونمی

مردم از درد ونمی
مُردم از درد و نمی آيی به بالينم هنوز
مرگ خود می بينم و رويت نمی بينم هنوز
بر لب آمد جان و رفتند آشنايان از سرم
شمع را نازم آه می گريد ببالينم هنوز
آرزو مرد و جوانی رفت و عشق از دل گريخت
عم نمی گردد جدا از جان مسكينم هنوز
روزگاری پا آشيد آن تازه گل از دامنم
گل بدامن ميفشاند اشك خونينم هنوز
گر چه سر تا پای من مشت غباری بيش نيست
در هوايش چون نسيم از پای ننشينم هنوز
سيمگون شد موی و غفلت همچنان بر جای ماند
صبحدم خنديد و من در خواب نوشينم هنوز
خصم را از ساده لوحی دوست پندارم رهی
طفلم و نگشوده چشم مصلحت بينم هنوز
شاعر : رهی معيری
بکوشش: احمد فهیم هنرور
استانبول، ترکیه
2002-2003
:: ADVERTISEMENTS ::
Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.