لطف از اول داشت یار من بمن – مشتاق اصفهانی

لطف از اول داشت یار من بمن
زآن سبب نگذاشت کار من بمن
بست از خونم حنا دیدی چه کرد
عاقبت از کین نگار من بمن
تا رود کی بر سر کویش بباد
مانده این مشت غبار من بمن
غنچه‌سان خو نشد دلم تا کی ز لطف
رخ نماید گل‌عذار من بمن
زد به تیر و بر سرم ناید ببین
خصمی عاشق شکار من بمن
گر بدل بینم رخش از لطف اوست
داده این آئینه یار من بمن
کجروم من او عنانم دارد آه
گر دهد یار اختیار من بمن
از هنر مشتاق نالم نه ز چرخ
کین شکست آمد ز کار من بمن
Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published.

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.