قصه ئ جانسوز – ملا عبدالواحد واعظی

قصه ئ جانسوز

نازیدن خود از دل نازدانه طلب کن
این گنج هوس از دل ویرانه طلب کن

جانانه ئ من خانه ئ دل جای شما شد
در خلوت دل صحبت مستانه طلب کن

کاشانه ئ من منتظر وصل تو باشد
ای همنفسم برکت ابن خانه طلب کن

دلها همه مشتاق گل روی تو گردید
صد ناز و ادا از خویش و بیگانه طلب کن

شد زلف سیاه محرم رخسا ر تو دلبر
بر زلف سیاه دلبر من شانه طلب کن

چون درهمه جا قصه جانسوز من تو ست
از دلبر خود قصه و افسانه طلب کن

در آتش خاموش تو سوختم که ندانی
این سوز جگر از دل پروانه طلب کن

در بحر وصال چاره بیاندیش ولیکن
از هر طرفی رهرو و دندانه طلب کن

از میکده گر شرم و حیا رفته چه خواهی
از بحر حیا ساغر و پیمانه طلب کن

گرمحتسب ازعیش و طرب چیزی ندانست
این نکته ز هر عاقل و فرزانه طلب کن

شهناز تو شد موج صدف گونه ئ دریا
واعظ همه از گوهر یک دانه طلب کن

Hits: 7

:: ADVERTISEMENTS ::
Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.