فقط سوز دلم را در

فقط سوز دلم را در
فقط سوز دلم را در جهان پروانه ميداند
غمم را بلبلی کآواره شد از لانه مينداند
نگريم چون ز غيرت غير ميسوزد به حال من
ننالم چون زغم يارم مرا ديوانه ميداند
به اميدی نشستم شکوه خود را بدل گفتم
همی خندد بمن اين هم مرا ديوانه ميداند
بجان او که دردش را هم از جان بيشتر دارم
ولی ميميرم از اين غم که داند يا نمی داند
نميداند کسی کاندر سر زلفش چه خونها شد
و ليکن مو بمو اين داستان را شانه ميداند
شاعر : ابوالقاسم لاهوتی
بکوشش: احمد فهیم هنرور
استانبول، ترکیه
2002-2003
:: ADVERTISEMENTS ::
Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.