فرخنده – عزیزه عنایت

فرخنده
صــدای نــالــۀ درخــون تـپیــده
میـان وحـشتـی میشد شنیده
یکی بـا چـوب میـزد پیـکرش را
دیگربا کفش میکوبید سرش را
نگـاه هـایـش بـامیـد مـدد بــود
زهرسو برسرش سنگ ولگدبود
نبــود مـردی سپر گردد بـرایش
رهــانــد جــان او بهــرخـدایـش
زدنــد آتش وجـود نـازنـیـن اش
گرفتند ازکفش جان شیرین اش
بـیـا فــرخـنـده بـنگــرازغـم تــو
بـه هـرجا گـریه است و ماتم تو
زخـونـت سـرزنــد لالــه فــروان
توخودلاله شدی ای دخت افغان
مـگــرکـم بــود لالـه دربهــاران ؟
که ازخون تــو رنگین کـرد دامان
شقــایـق وار رفتـی درجمع گـل
ببــالــد ازتــو دایـم شهــرکـابــل
درایــن فصل نــو و نــو روزعـالـم
چـه دلـهـا می تپـد بهـرتـو ازغم
دلـم تنــگ است ازجــورزمــانــه
خدایا این چه ظلم است وفسانه
مگـرسنگی نهـادی جـای قـلبش
کــه آتش زد به جــان آن پـریوش
عزیزه اشکمیبـارد چو نیسان
زمـرگ جـــانگــداز دخـت افــغــان
عزیزه عنایت 24/3/2015-
هالند

Hits: 0

:: ADVERTISEMENTS ::

-:: Leave Your Suggestions And Valuable Comments ::-

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.

shares