غمخانه – سید احمد حدیث

غمخانه
غمخانه گشت کشور من بی چون و چرا
میخانه گشت مسجد و مکتب دراین سرا
چون برگهای زرد و خزانی شدیم به باد
افتاده گشت از شجر این وطن ز جا
دیدم که نوکران وطن بهر دشمنش
پروانه گشت و نوکر شیرین سخن ادا
این گلشن که بود پر از لاله های گل
ویرانه گشت و گلشن بلبل ز ما جرا
گاهی شویم به غرب و بیا چاره ام نما
دیوانه گشت و کشور بی صاحب و لقا
هر بار تازیانه یی آنها همی خوریم
زولانه گشت به پای همه تک تک شما
ما را چو گفته اند ز فردای خوش نصیب
افسانه گشت و وعده یی ان مردم دغا
آن بلبل که می سرود با نغمه از دلش
آواره گشت و بلبل مسکین خوش نوا
مردم خموش گشته و گویا که مجرم است
بیچاره گشت و مردم آرام و بی صدا
خنده فرار کرده ز لب های این دیار
بی باده گشت و ساغر این مردمان ما
همسایه یی که است به اطراف کشورم
رخشانه گشت و کشور همسایه زین بلا
لاف و گزاف ما همه از روی تاریخ است
مردانه گشت و هر که عمل میکند به پا
حالا “حدیث” بس است دیگر جوش آن مزن
پیمانه گشت و کاسه یی صبرت دیگر مرا
:: ADVERTISEMENTS ::
Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.