غزل عاشقانه سرخی ز گل – سید احمد حدیث

غزل عاشقانه سرخی ز گل
سرخی ز گل بدیدمش لیک از آن تو سرخ تری
تو رنگ از آن گرفته یی یا او زتو ای مشتری
آن باغبان این چمن گل ها بیاراست انجمن
شرمنده شد زروی تو چون تو بدید که اختری
گرچه که دل نداده ام به هیچ کسی درین دیار
با یک نظر گرفتی جان حقا که تو افسونگری
ای عاشقان ساده دل عاشق مشو بر ان کسی
چشمان خانه سوز او آتش زند چو اخگری
زلفان تابدار او دلا ببین چه سان شده
پیچیده است به پای تو عجب کمند چنبری
برده به حسن وی شده این دل بی حیای من
پروانه وار به گرد او همچو غلام قنبری
چنگیز دل تو گشته یی با تیغ ابروان خود
چیزی د گر نمانده است برو به ملک دیگری
تختت رود بر آسمان سلیمان هم تو گر شوی
با یک اشاره آورد آن مه جبین دلبری
داد و فغان تا کی کنم به داد این”حدیث” برس
ای یار بی وفای من بس کن دیگر ستمگری
سید احمد حدیث
:: ADVERTISEMENTS ::
Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.