غزل به دوستان عاشق پیشه – سید احمد حدیث

غزل به دوستان عاشق پیشه
خونابه گشته چشم و دلم از فراق یار
لیکن چه سود: چشم و دلم ! گریه سر مدار
آتش گرفته خیمه ی دل از شرار چشم
آتش دگر مزن تو ای چشم بد شرار
ای دل نگفتمت ؟ که برو قصه اش مخوان
حالت چگونه گشته و روزت سیاه و تار
دیدم چه رودی گشته از آن اشک جاری ام
زورق شناور است ، معشوق، در آن سوار
این عشق من ز پاکی خود میکند یقین
لیکن خبر نداشت ، که معشوقه است مکار
شمعم چو دوست گشته و هر شب خیال او
هر دو چه سوز دارد و پروانه را بیار
ما را خیال کودک طفل یتیم کرد
پنداشت که عاشق است چو آن طفل نی سوار
او کاج سر بلند شده من فرش بور یا
او پر طوطی و من برگ زرد و زار
گاهی کند حضور ولی خنده اش چه شد ؟
گاهی شود غیاب و از آن رنگ بی شمار
ای کاش ، جواب رد بدهد تا شوم خلاص
نی رد میانه باشد و نی با شدم فرار
تا کی به آه و ماتم دلبر شوم کباب
اشکم به کوره ریخت از این گوشت بی قرار
این است پیام من به تو ای عاشق غریب
دیگر به خود برس اگر داری پشت کار
سید احمد حدیث
:: ADVERTISEMENTS ::
Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.