عجب صبری خدا دارد

عجب صبری خدا دارد
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
همان يک لحظه ی اول
که اول ظلم را می ديدم از مخلوق بی وجدان
جهان را با همه زيبايی و زشتی
به روی يکديگر ويرانه می کردم
اگر من جای او بودم
که در همسايه صدها گرسنه
چند بزمی گرم عيش و نوش می ديدم
نخستين نعرۀ مستانه را خاموش آن دم
بر لب پيمانه می کردم
اگر من جای او بودم
که می ديدم يکی عريان و لرزان
ديگری پوشيده از صد جامه رنگين
زمين و آسمان را
واژگون مستانه می کردم
اگر من جای او بودم
نه طاعت می پذيرفتم
نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگرها تيز کرده
پاره پاره در کف زاهد نمايان
سجه ی صد دانه می کردم
اگر من جای او بودم
برای خاطر تنهای يک مجنون صحراگرد بی سامان
هزاران ليلی نازآفرين را
کوه به کوه آواره و ديوانه می کردم
اگر من جای او بودم
به گرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان
سراپای وجود بی وفا معشوق را
پروانه می کردم
اگر من جای او بودم
به عرش کبريايی
با همه صبر خدايی
تا که می ديدم عزيز نابجايی
ناز بر يک ناروا گرديده خواری می فروشد
گردش اين چرخ را
وارونه بی صبرانه می کردم
اگر من جای او بودم
که می ديدم
مشوش عارف و عاميی
ز برق فتنه اين علم عالم سوز مردم کش
بجز انديشه ی عشق و وفا معدوم هر فکری
در اين دنيای پرافسانه می کردم
چرا من جای او باشم
همين بهتر که او جای خود بنشسته و
تاب تماشای
تمام زشتکاری های اين مخلوق را دارد
وگرنه من بجای تو چو بودم
يک نفس کی عادلانه
سازش با جاهل و فرزانه می کردم ؟
بکوشش: احمد فهیم هنرور
استانبول، ترکیه
2002-2003
:: ADVERTISEMENTS ::
Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.