صد ره در انتظارت

صد ره در انتظارت
صد ره در انتظارت، تا پشت در دويدم
پايم ز کار افتاد، و آنگه بسر دويدم
تا يک صدای پايی، ز آن سوی در شنيدم
جستم ترا نديدم، بار دگر دويدم
شب رفت پيش چشمم، دنيا سياه گرديد
خورشيد من نيامد، من بيثمر دويدم
صد ره سرم به در خورد، چون وقت وعده تو
هر قدر دير تر شد، من تند تر دويدم
شايد دل تو ميسوخت بهتر نديد چشمم
چون با لبان خشک و چشمان تر دويدم
بکوشش: احمد فهیم هنرور
استانبول، ترکیه
2002-2003
:: ADVERTISEMENTS ::
Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.