صبح خندان – عزیزه عنایت

صبح خندان
بــه ا مـیــد کــه آیــد نــو بهــاران
تــــرا تـــا بـنــگــرم در لالــه زاران
بچنیم گـل برایـتدسته دستـه
کنم راهیقدمهایت گل افـشان
بســازم پیــرهـن از لالـهء ســرخ
صبــا شبنم نهــد ازصبـح خنـدان
گــذارم از شـقا یـق تــاج بـر سـر
گلو بنــد ازگلـی زیبـایمــرجـان
بــه پــای گــل نشینم با تو آنجــا
کنـار جو یــبـار و چشمـهسـاران
گشا یـم دیــده بر روی چو ماهت
کـه دیــدار تــو بــاشدفرحت جـان
تــوئـی آیینــۀ دل، سـرو قــامــت
زدوری ای تـو هستم دل پریشان
عـزیــزه اشــک مـیبــارد زدیــده
چوشمع ازهجرتو هرشب بدامان
عزیزه عنایت
:: ADVERTISEMENTS ::
Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.