شعر سفید – سید احمد حدیث

شعر سفید
شبی در باغ وصالت همه گلهای تو دیدم
دگر از باغ نرفتم همه مشهود شنیدم
رخ مهتاب گلت گفت به مهتاب فلک
من منیرم ، بی نظیرم بی بدیلم
من که حیران تماشای ملک
چون که دیدار گلش شد از آن حاصلم
گفتم این ماه به کدام ماه سخن میگوید
امشب مهتاب یکیست
آرزو کردم و گفتم که چه را میجویی
دستی چون شاخه بلند شد که او را
بنگر داغ رخش را
من که هستم به خطا آمده است
لحظه یی رفت ابرکی آمد و بر رویش زد
با وجودش تو چرا باز آیی
من که سر بر سر زانوی حریرش ماندم
ناگهان چشم بر آن منظر اعلی افتاد
گفتم ای بار خدا یا !
آن قیامت که تو گفتی این است؟
این همان نقش نگین است؟
همه اعضای وجودم به شهادت برخاست
اما جرئت نتوان داشت که سخن ها گوید
شب چنان رفت زپیشم به شتاب
لحظه یی صبر نداشت
خبر از من بداشت
من دیگر سر ا پا آب شدم
همچو آن شبنم بیتاب شدم
نا گهان مرغ سحر بانگ جدایی نواخت
چونکه برخاستم و دیدم
اثر از باغ نبود
دیگر مهتاب نبود
دیگر مهتاب نبود
سید احمد حدیث
:: ADVERTISEMENTS ::
Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.