شد مسافر ساده لوحی از وطن – سید احمد حدیث

شد مسافر ساده لوحی از وطن
عازم آلمان و گلزار و چمن
پیش از آن بود چهره اش آدم نما
بعد آن شد چهره اش نا آشنا
در وطن با داس کج ریش میگرفت
این زمان بر کاکلش روغن بریخت
کرد استایلی که من آن دیده ام
خنده ام آمد زبس تر کیده ام
در اول دیدن گمان بردم که آن
عکس شیطان می بینم یا خردوان
چون دقت کردم که آن از خاک ما
گوش و دمش را زدند آن ظالما
باز گویم زنده باشی هموطن
تازه کن این مد و فشن با اتن
سید احمد حدیث
:: ADVERTISEMENTS ::
Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.