سوگواره شعرای کهن ومعاصر قصیده – سید احمد حدیث

سوگواره شعرای کهن ومعاصر قصیده
ای گل دلربای من دلبر خوش سیمای من
واله و شیدای تو ام نو ر من و بینای من
رنج مده دیگر مرا دیده به سوی تو مرا
بلبل دل از این قفس پر میزند هوای من
دلم طرب شود تو را دیده طلب کند تو را
تا به کی انتظار کشم یار و من و خدای من
من که به توگمگشته ام مرغک پرشکسته ام
صیاد مرغ دل تویی پرم گشا نمای من
طاقت من چو گشته طاق از غم هجر توفراق
یک نظری بکن به من دلبر بی وفای من
هر چه به تو بگفته ام راز دل نهفته ام
لیک چه سود برای تو فهم نکند دانای من
هر شب خیال روی تو وسوسه گیسوی تو
افتاده ام به دام تو خلاصم کن رهای من
گر تو نمی خواهی مرا زجرم مکن دگر مرا
لب بگشا عزیز من بس است دگر جزای من
آن روز تو را که دیده ام مهرت به دل ورزیده ام
گشته حرام خواب و خور حلالش کن فتوای من
من بگویم که باشد آن نقطه. به جای اسم ان
تو پر بکن بهر خدا این نقطه. را رعنای من
مغرور حسن خود مباش همدم اغیار م مباش
بوده هزار خوبروی رفتند از این دنیای من
دیدم که ان نگار من هیچگاه نشد غمخوار من
طفلک دل دیگر بخواب تو را کنم لای لای من
این دل پند نگیر من این چشم بی بصیر من
کور شده به عیب خود دیده ی بی حیای من
شاهان ببین کجا رفتند در دام هر بلا رفتند
امروز بود اسیر خاک شاهان خاک فرسای من
سری بزن به شاعران کجا شد ان سخنوران
یکی از ان دیگر نماند دلا بگیر عزای من
سخن مگو تو کودکی سخن بگو از رودکی
خاک سمر قندش کنم بر چشم سرمه سای من
بنیاد کرد شهنامه را دقیقی ان در نامه را
لیک زمان وفا نکرد به عمر وی رجای من
باز سخن پرواز نمود سخن به او چو ناز نمود
ترکیب کاخش از سخن فردوسی شد بنای من
عنصری و عسجدی زبان به کام محمودی
ظروف خویش از زر بساخت در سخن فزای من
فرخی اش زسیستان مهر بزد به هر دهان
قصیده ها را سر برید استاد خوب ادای من
دوبیتی های آتشین بابا طاهر خاک نشین
عریان از این دنیا برفت آه بر ان بابای من
پیمود دلم هر بادیه را موی شکافت هر مایه را
از خاک همدانش بپرس کجا کردی سینای من
مسعود سعد شنیده یی تو حال وی چه دیده یی
هژده سال سخن بگفت اندر حصار نای من
ناصر حکیم مرد راه کردش سفر به قبله گاه
جورش بداد زمانه ها بسیار بدید جفای من
مناجات پیر هرات راه گشای هر مراد
گلها به چشم عاشقان خسی بود خارای من
منو خرد اراسته کرد چهری سخن افراشته کرد
تشبیه به اوج خود رساند ان مرد با بقای من
ان که زخاکش کوزه ساخت نقش سخن در کوزه بافت
سبزه دمید از خاک وی خیام با رسای من
سخن سنج ان زمان خاقانی شد عزیزی جان
شیر سخن را او مکید از مادر عیسای من
انورش نور سخن نجوم گرفت از انجمن
عمرش گذشت به گوشه یی استاد انزوای من
گنجه یکی گوهر بود نظامی اش جوهر بود
جوهر از ان گنجه برفت مفلس شد گدای من
تک تاز مداح زمان ظهیری باشد بی گمان
نه کرسی چرخ فلک به باد گرفت یغمای من
ابن یمین پاک سرشت قطعه بر برگ گل نوشت
اندرز و پند او شنو ای خواهر و اقای من
ملک سخن چو غزنه است راز سخن چه خفته است
عرفان به نظم او بشد مجدود بود سنای من
منطق الطیر او بخوان افکار سیر او بدان
عطار نیشابور بود بلبل خوش نوای من
ملای روم مولوی قرآن سرود به مثنوی
از شهر بلخ ما برفت حیف که ان همای من
خواجو زکرمانش نگر شعرش به جوشانش نگر
اشعار دلنشین او آن مشعل ضیای من
شیراز به خود همی بالد دو گوهرش همی تابد
حافظ شد گنج غزل سعدی سخن سرای من
ان مرد بزله گوی دهر هر دم کند هزل دیگر
گربه و موش او بخوان عبید با ذکای من
سلمان ساوجی نگر حزین لاهیجی نگر
ملک سخن را طی نمود هیچ نداشت پروای من
صدا بر امد از حرم عاشق دینار و درم
ملک عرب تخلصش خودت بدان معمای من
امیر خسروان هند طوطی خوش بیان هند
داد سخن عجب بداد با ساز دلربای من
خاک خجند نازنین کمال بود نقش نگین
اشعار ابدار او هر دم کند صدای من
جامی که شد ختم سخن از ان هرات انجمن
هفت اختر اورنگ او شاهد هر معنای من
هاتف ندا کرد ای جوان ترجع بند من بخوان
رجوع کردم به دفترش خروش گرفت صدای من
ماه محرم چون رسید کلام محتشم پدید
مرثیه گوی کربلا همان مرد است کبرای من
میراث مکتب فراق وحشی از ان میانه طاق
تو شرح حال وی شنو دوستان آشنای من
عرفی سخن گفت چون حریر نظیری باشد بینظیر
جام سخن را نوشیدند ان ساقی و مینای من
صایب که اورد طرز نو نازک خیال نو به نو
دست سخن را او گرفت برفت سوی سمای من
سخنوران نزد کلیم دراز نکرد پای از گلیم
اما به نزد صایبا تسلیم بود صغرای من
دلم پر زد بر اسمان بیدل عیان شد نا گهان
گفتم که سوی او روم سستی گرفت این پای من
شعر کهن دلش گرفت اتش به جانش در گرفت
جمعی به راه او شدند ان مرد بود نیمای من
اشعار باز گشت کهن قاآنی شد مرد سخن
فروغی بسطامی اش با وی بشد همتای من
پروین شده زیب سخن چه خوش سرود الحان فن
دعا کنیم به روح او هر کس شود همرای من
میرزا تقی خان بهار کلام وی بوی بهار
گل های جاودان او طراوت زیبای من
اقبال لاهوری ببین قاسم لاهوتی ببین
امواج بحر او نگر وان دیگرش غنای من
رهی فرو رفت زیر خاک با دل غمدیده وچاک
شمع مزارش کی شوم سخنوری والای من
شعرش بود با اه جان سی دو سال از عمر ان
با یک تصادم زمان فروغ بشد فنای من
عبدالله اش قاری قران استاد عرفان زمان
بیتاب گوید دو سال اگر قاری نبود ای وای من
شایق جمال ماچه شد لایق کمال ما چه شد
هیچ کس به مثل او نشد ای عاشق شیدای من
قافله سالار سخن خلیلی باشد در وطن
شاد روان ارجمند هر وقت کنم رثای من
علامه اسماعیل ان عمرش گذشت به هر زندان
مداح اولاد نبی فاطمه یی زهرای من
دل نالان عشقری چرا از وی تو بگذری
سخن های سلیس او با نعت مصطفای من
هر جا که شد دکان رنگ غزال فروشد بر پلنگ
ضرب المثل شد این سخن فانی بود آرای من
تازه سخن به لب گشود عاصی به مثل زنده رود
چرخ فلک مجال نداد از من گرفت دریای من
انانکه ماندند ،از قلم قافیه تمام شد زین رقم
از من مرنجند بلبلان بر روح شان دعای من
حدیث دیگر سخن مگو دلم خون شد زین گفتگو
دیده شود چه میشود گفته یی بی بهای من
سید احمد حدیث
:: ADVERTISEMENTS ::
Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.