سخنور صوفی غلام نبی عشقری

شدم از بسكه سخنور سخن از يادم رفت
عمر بگذشت به غربت وطن از يادم رفت
بر دلم نيست كنون خواهش گلگشت چمن
آبشار و گل و سرو چمن از يادم رفت
لاف سربازی كه من داشتم آن دور گذشت
يك قلم قصهء دارو رسن از يادم رفت
طبع افسرد و شدم پير به دل عشق نماند
زلف پر چين شكن بر شكن از يادم رفت
ديده ام تا لب رنگين كسی دوش بخواب
لعل و ياقوت و عقيق يمن از يادم رفت
رفته رفته بسرم عشق تو آورد جنون
كسب و كار و هنر و علم و فن از يادم رفت
گشتم اينرنگ ز عشق تو مجرد به جهان
پدر و مادر و فرزند و زن از يادم رفت
آنقدر از ستم و جور رقيبان دغا
ديدم آسيب كه سيب ذقن از يادم رفت
برق رخسار تو از بسكه مرا داد گداز
همچو شمع سحر ی سوختن از يادم رفت
همچو مجنون بخدا آنقدر عريان گشتم
كه ز سودای تو چاك يخن از يادم رفت
يخنم را كه كند پاره ز عشقت كه چنان
رفتم از دست كه بر سر زدن ازيادم رفت
شخص بيدرد بدم منزل من صومعه بود
عشق رو داد رد او چپن از يادم رفت
عشقری تا كه گرفتم پی ليلی روشان
از دويی دور شدم ما و من از يا دم رفت
صوفی غلام نبی عشقری رح

:: ADVERTISEMENTS ::
Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.