ساقی نامه – سید احمد حدیث

ساقی نامه
بیا ساقی تو درد من دوا کن
شکایت ها کنم حالا صدا کن
اگر داری بیاور آن میی ناب
که کوهی غم چنانم کرده بیتاب
به آتش میزنم این عقل و هوشم
ببندم از نصایح هر دو گوشم
شوم مست و روم بر بام دنیا
بگویم غدر گیتی چون سرا پا
حقیقت را بگوید هر که مست است
نترسدازکسی چون می پرست است
بیاورد، یک دو جامی درد صهبا
شدم مست و خروشان همچو دریا
به جامی دیگرش از حال رفتم
که آمد از دلم مستانه گفتم
کجا گیتی به آن مردان وفا کرد
ز خاکی تیره یی بر تن قبا کرد
چو اسکندر برفت از دار دنیا
که افسانه ز ایشان مانده برجا
کجا شد رستمش با دیوی الوند
ز یک تیری اجل فرسوده گشتند
کجا شد آن زلیخا از غم عشق
ز پیراهن بلا شد ماتم عشق
کجا شد شوکتی شیرین و فرهاد
که جانش را ز تیشه کرده برباد
کجا شد وامق و عذرای گلفام
فرو رفتند به زیر خاک آرام
به هر شب قصه از زلف ایازبود
که محمودش ز گیسو سر فرازبود
به هر کشور شدی فاتح و مغرور
اجل آمد که بردش جمله مسرور
به خاک و خون کشید چنگیز دوران
چو آمد نوبتی انگریز شیطان
تمامی فخر خود ریختم به پایش
که رقصیدم به ساز و چنگ و نایش
کنونم بنگری درویش و مسکین
که دستم چون دراز، بر کفر بی دین
نمی دانم چه آید بعد از ما
ولی دانم که مزدورم به هر جا
اگر باشد همین چون آش و کاسه
چو هر روزی نگر اجساد و لاشه
شرابی من همین باشد برادر
ز دل گفتم اگر داری تو باور
سید احمد حدیث
:: ADVERTISEMENTS ::
Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.