زهمراهان جداهی

زهمراهان جداهی
ز همراهان جُدايی مصلحت نيست
سفر بی روشنايی مصلحت نيست
چو ملک و پادشاهی ديده باشی
پس از شاهی گدايی مصلحت نيست
شما را بی شما ميخواند آن يار
شما را اين شمايی مصلحت نيست
چو خوان آسمان آمد به دنيا
ازين پس بينوايی مصلحت نيست
درين مطبخ که قربانست جانها
چو دو نان نان رُبايی مطلحت نيست
بگو آن حرص و آز راهزن را
که مکر و بد نمايی مصلحت نيست
چو پا داری برو دستی بجنبان
ترا بی دست و پايی مصلحت نيست
چو پای تو نماند پَر دهندت
که بی پر در هوايی مصلحت نيست
چو پَر يابی بسوی دام حّق پَر
که از دامش رهايی مصلحت نيست
هُمای قاف قربی ای برادر
هُما را جز هُمايی مصلحت نيست
جهان جوی و صفا بحر و تو ماهی
درين جو آشنايی مصلحت نيست
خمُش باش و فنای بحر حق شو
بانبازی خدايی مصلحت نيست
شاعر: مولانا جلال الدین محمد بلخی رح
بکوشش: احمد فهیم هنرور
استانبول، ترکیه
2002-2003
:: ADVERTISEMENTS ::
Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.