زليخا صوفی غلام نبی عشقری

زليخا وار ديشب قصهء نيخانه ميگفتم
بپاس خاطر يوسف وشی افسانه ميگفتم
زكيف گردش خمار آلود او ديشب
حديث عشرت انگيز می وميخانه ميگفتم‌
نرجد خاطرت ای آشنا كز بيم رسوايی
ترا در پيش روی مردمان بيگانه ميگفتم
نمی گرديد دور اين چراغان جهان ديگر
اگر وصف گل روی تو با پروانه ميگفتم
بزلف يار شايد قصه ميكر داز زبان من
پريشانی حال خود اگر با شانه ميگفتم
ز گردشهای چرخ اكنون عزيزی رفت از يادم
كه ذكرش عمرها با سبحهء صد دانه مگفتم
دو روزی در سرای دل ز روي عاريت بودند
بتان را از گمان خويش صاحب خانه ميگفتم
صوفی غلام نبی عشقری رح

:: ADVERTISEMENTS ::
Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.