زدستم بر نمی خيزد

زدستم بر نمی خيزد
ز دستم بر نمی خيزد که يکدم بی تو بنشينم
به جز رويت نمی خواهم که روی هيچکس بينم
من از اول روز دانستم که با شيرين در افتادم
که چون فرهاد بايد شست دست از جان شيرينم
ترا من دوست ميدارم خلاف هر که در عالم
اگر طعنه ست بر عقلم و گر رخنه ست در دينم
اگر شمشير بر گيری سپر پيشت نياندازم
که بی شمشير خود کشتی به ساعد های سيمينم
بر آی ای صبح مشتاقان اگر هنگام روز آيد
که بگرفت اين شب يلدا از من ماه و پروينم
از اول هستی آوردم قفای تربيت خوردم
کنون اميد بخشايش همی دارم که مسکينم
دلی چون شمع مبيايد که بر حالم ببخشايد
که جز وی کس نمی بينم که می سوزد ببالينم
تو همچون گل ز خنديدن لبت با هم نمی آيد
روا داری که من بلبل چو بوتيماز بنشينم
رقيب انگشت ميخايد که سعدی ديده بر هم نه
مترس ای باغبان از گل که می بينم نمی چينم
شاعر: سعدی شيرازی
بکوشش: احمد فهیم هنرور
استانبول، ترکیه
2002-2003
:: ADVERTISEMENTS ::
Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.