رقص ِ مژگان سید همایون شاه عالمی

رقص ِ مژگان
گلهای ِ خیال ِ تو جمال ِ چمن آورد
باد از گذر ِ زلف ِ تو مشک ختن آورد
افسانه ی عشق است در آن چشم سخنگوی
از یک نگهی گرم کتابی به من آورد
از دیدن ِ روی تو بلرزید دل از شوق
در نرگس ِ مست ِ تو گل و نسترن آورد
تا چشم زدی عالمی در زیر و زبر شد
هر مژه ز مژگان، به رقص و اتن آورد
گفتی سخن ِ گرم و مرا شاد نمودی
آن یک سخنت بر دل ِ من صد سخن آورد
از شادی ِ وصل ِ تو بُدم خرم و شاداب
دیوانگی از هجر به دشت و دمن آورد
باز آ ی که در هجر سراپای جگر سوخت
شد داغ دلم چاک درین پیرهن آورد
تا وصف ِ تو انشاء نمودم ز سر ِ شوق
بنگر غزل ِ عشق ِ ترا نغمه زن آورد
شاعر نبودم لیک جمال ِ تو که دیدم
دل در تپش افتاد ، زبان کسب و فن آورد
عمریست (همایون) که به دورم ز رخ ِ یار
هجران که عیان گشت چه درد و محن آورد
24 نوامبر 2009م
وزیر اکبر خان مینه – کابل، افغانستان
سید همایون شاه عالمی

:: ADVERTISEMENTS ::
Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.