رفتی به باغ و بوستان تا گل پریشانی کند – سید احمد حدیث

رفتی به باغ و بوستان تا گل پریشانی کند
از لب کشیدی نغمه را تا نی خموشانی کند
دیدم که لشکر در میان بر رخ کشیده هر سنان
این دل بگفتا بنگرش بر من چو سلطانی کند
معشوق که باشد خصلتش تا آورد در دام خود
آرد به قید و بند خویش چون مرغ بریانی کند
گفتم که یارم میشوی یک بوسه لطف من نما
گفتا برو رنگت به گور بشنو که نادانی کند
لیکن برم حسرت بر آن دیدم که هست با دیگران
تا من گمان بد کنم یا بوسه ارزانی کند
یارب شکایت میکنم بر درگه ات از یار خود
این خوی نمیدادی به آن تا لطف و احسانی کند
ای دل رهایت کرده ام از من گرفتی نام و ننگ
هر جا که رفتم دیدمت یک دم فرا خوانی کند
اکنون که شدمشهورخلق بنگرکه بازارش چه گرم
از خون ما گردیده سرخ وان چهره تابانی کند
سوگند خورم ای دوستان دیگر نگردم دور آن
چون محشری دیدم عیان این دل پشیمانی کند
سید احمد حدیث
:: ADVERTISEMENTS ::
Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.