دیوانه شود عاقل گر رخ بنمایانی – سید احمد حدیث

دیوانه شود عاقل گر رخ بنمایانی
عاقل نشود مجنون گر زلف بیفشانی
هرنکته چه خوش باشد از برگ گل رویش
کندوی عسل دیدم با غنچه ی بوستانی
پروانه صفت گشتم در شمع شبستانش
یک شعله ز پا انداخت از پرتوی تابانی
در کنج لبش دایم یک خال سیاه باشد
دیدم که عجب نظمی زین افسر در بانی
شبنم چو به گل امد از سینه شرر بارید
از بس که صفایی دید از چاک گریبانی
این دل چو به تنگ آمد زیرا که جفا دیده
راهی که رود در پیش پیوسته بیابانی
پیمانه چو پر گردد پستی و فرازش نیست
پروا نکند این دل با حاجب و سلطانی
بلقیس ، زمانم بود در ملک سبایش برد
لیکن نشدم در بر از عشق سلیمانی
رفتم به سر کویش چون حلقه زدم بر در
گفتم که گشا در را بر عاشق پنهانی
آن شب که حیاتم داد از آب نباتش یار
مستانه غزل گفتم از باده یی طوفانی
زان شب چه بگویم من از چنگ و رباب عشق
تا دم دمی صبحگاهان با رقص و سماع جانی
وصفش نتوانم من چون قاصر اوصافم
گویا که ” حدیثی” او از گفته پشیمانی
سید احمد حدیث
:: ADVERTISEMENTS ::
Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.