ديدم نگار خود را

ديدم نگار خود را
ديدم نگار خود را می گشت گرد خانه
برداشته ربابی ميزد يکی ترانه
با زخمه چو آتش ميزد ترانه ای خوش
مست و خراب و دلکش از باده شبانه
در پرده عراقی ميزد بنام ساقی
مقصود باده بودش ساقی بُدش بهانه
ساقی ماهروئی در دست او سبوئی
از گوشه ای در آمد بنهاد در ميانه
پُر کرد جام اوّل زان باده مُشعّل
از آب هيچ ديدی کاتش زند زبانه
بر کف نهاد آنرا از بهر عاشقانرا
آنگه بکرد سجده بوسيد آستانه
بستد نگار از وی اندر کشيد آن می
شد شعله ها از آن می بر روی و سر دوانه
می ديد حسن خود را می گفت نيک و بد را
نی بود و نی بيايد چون من در اين زمانه
شمس الحق جهانم معشوق عاشقانم
هر دم بود به پيشم جان و روان روانه
شاعر: مولانا جلال الدین محمد بلخی رح
بکوشش: احمد فهیم هنرور
استانبول، ترکیه
2002-2003
:: ADVERTISEMENTS ::
Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.