دلم – رازق فانی

دلم باز از غم غربت به خاموشی فغان دارد
پرستوی پریشانم هوای آشیان دارد
نیاساید دمی دور از زمین و آسمان خویش
نمی داند که این جا هم زمین و آسمان دارد
شرار آتشِ بی همزبانی سوخت جانم را
خوش آن رندی که صحبت با حریفِ همزبان دارد
ز چشمم تا ندزدد خواب تصویر خرامش را
تماشاخانهً چشمم ز مژگان پاسبان دارد
ز بهتانی که بر دین بست کس را من کجا گفتم
خطیب شهر ناحق در حق من گمان دارد
مرا با شیخ جنگی نیست، در حقّم دعا خوانید
کزین سنگین دلِ کافر خدایم در امان دارد
پُر از هنگامهً عشق است فانی! پهنه گیتی
همین یک قصه در هرجا دگرگون داستان دارد
:: ADVERTISEMENTS ::
Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.