دلدادگان بوالهوس – سید احمد حدیث

دلدادگان بوالهوس
کاری کنیم ای دوستان کز ما بماند یادگار
نیکی به جای کار بد بنیاد سازیم پایدار
دل رامبر سوی هوس ، گوشت ببند از هر جرس
دلدادگان بوالهوس ، دیدم که گشتند، شرمسار
دنیا بسان گل بود با ساغر و بلبل بود
ما را همی خواند به خویش، هشدار که باشد نا بکار
گر پیر شوی این حرص تو افزون شود بر عمر تو
آخر به گورت کی روند این سیم و زر یا آن نگار
برخی بگفتند، مامن است این باغ و بوستان از منست
این خاک، می گوید برو، ای ساده لوح بیقرار
خواهم تو را در برگرفت کس را کجا میتوان گریخت
هر چند بگویی باغ و راغ از آن من باشد قرار
عشقت به دنیا بسته شد حرصت چنان پیشرفته شد
عقبا به کامت کی رسد ،وز نوش و عیش بی شمار
یک دم قلم بردار عزیز افکار آزادی نویس
از قطره های کلک تو این خاک گردد استوار
گفتم خدا دادم شنو این ملک ارزان شد گرو
گفتا که ویرانش کنی ، معمار نیستم ای مکار
بنگر که غرب رخشانه شد این شرق ما دیوانه شد
از جهل و نادانی بر آ ، ای مردمان گاو سوار
قارون شود این گنج تو افزون شود این رنج تو
جز یک کفن بر تن کنی آیا بری زین گیرو دار
ای دل تو را گفتم دیگر از نقش این دنیا گذر
هر چند تو را کرسی دهد آخر کند دیوانه وار
ابری که چون گریان شود بنگر چمن خندان شود
همت ز ابر آموز دلا این گونه باشید غمگسار
بس کن حدیث افسانه را از ما چه غم بیگانه را
از دست غم های وطن گویا که باشی خواب گذار
سید احمد حدیث
:: ADVERTISEMENTS ::
Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.