در نومیدی – نادر نادرپور

در نومیدی
شبانگهان که شفق ، موج آتشینش را
به صخره های زمین کوبد از کرانه ی روز
به جای آن که دل از آفتاب برگیرم
گمان برم که طلوعش میسر است هنوز
اگر رها کند ین باور شگفت مرا
اگر تهی شوم از ین امید بی فرجام
چنان به سوی افق می گریزم از دل شهر
که آفتاب بسوزاندم در آتش خویش
مرا خیالی از ینگونه در سر است هنوز
ازین خیال ، چه سود ؟
من آن اسیر سیه روزگار امیدم
من آن مریض شفاناپذیرا یمانم
وگرنه ، آه چرا در شبی چنین تاریک
مرا به رجعت خورشید ،‌ باور است هنوز ؟
Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.