در سفر صوفی غلام نبی عشقری

نه در سفر كشدم دل، نه در وطن بيتو
يكی شده ست به من گلخن و چمن بيتو
نمانده صبر و قرارم بيا كه دل تنگم
ز غصه هر نفسی ميدرم يخن بيتو
نميشود دل من وا به اختلاط كسی
به سان گوله به گوشم خورد سخن بيتو
به پيش چشم من از ناز جلوه يی بنما
كه روح من به عذابست در بدن بيتو
اگر به وصل بسوزم زهی سعادت من
كه بی اثر بود اين ساز سوختن بيتو
بگو برای خدا عشقری چی چاره كند
نهاده بر سر بالين خود كفن بيتو
صوفی غلام نبی عشقری رح

:: ADVERTISEMENTS ::
Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.