در دامن صحرا

در دامن صحرا
در دامن صحرا، بی خبر از دنيا
خوانده بگوشم ميره اشک، نوای هستی را
آنکه به نقش زمانه دل نبندد
نغمه ی عشق و هوای دل پسندد
اين نوای آسمانی با تو گويم، گر ندانی
راز عشق جاودانی
از بيگناهی تو، غرق گناهم من
تشنه ی دردم، مهر ترا ميخواهم من
خوش بود ای گل ناز ترا کشيدن
با قيمت جان روی مه تو ديدن
برده تابم، تاب گيسو
کرده چيره چشم جادو
ديده يکسو، آن دو گيسو
بکوشش: احمد فهیم هنرور
استانبول، ترکیه
2002-2003
:: ADVERTISEMENTS ::
Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.