خاطره یک عاشق – سید احمد حدیث

خاطره یک عاشق
روز افتادم به یاد آن که ما را دلبریست
دل بگفتا کوچه اش نزدیک آن آهنگریست
چون برفتم خانه اش تق تق نمودم در گشود
گفت: خیرات آمده لالا ! بیا درد سریست
نام لالا را شنیدم قرض کردم چون دو پای
پشت خویشم را ندیدم یا که لالا یا خریست
آمدم با ترس و لرزان با دلی از کو هی غم
اینچه حال است ای خدایا انچه سنگدل دختریست
خنده و ترس هر دو یکسان در وجودم چیره شد
مات و مبهوت مانده بودم از عرق کالا تریست
با دلم گفتم که بس کن دیگر این چون و چرا؟
خنده آمد از دلم گفتا که آن حوری پریست
من رهایش کی توانم خود بگو ای یار من
این چه حرف میزنی و این چگونه داوریست
چند روزی برده ام فکر و خیالاتش ز سر
ناله از دل چون بر آمد گفت گوش تو کریست
خیز جانم باری دیگر میل دیدارش بکن
ورنه این طوفان غم ما راچو اسپ لاغریست
در همین لحظه توافق کرده بودم با دلم
یک خبر آمد که یارت در چمن با دیگریست
این خبر چون آسمان بر سر فرود امد مرا
هر قدم چون فرسخی بود دیدمش بی چادریست
وی بدیدم در چمن با ناز و تمکین و ادا
دیده بر دل چون بگفتا بنگر آن کبک زریریست
لیک دیدم با رقیبی دوش با دوشش روان
با تبسم دست بر هم چشم ها خون میگریست
تا که چشمش خورد بر من آن رقیبم را بزد
دل بگفتا بنگرش این جنگ ، جنگ زرگریست
عاقبت زان روز دل دانست که یارش بیوفاست
پشت سر خاریده گفت و حیف یارما غریست
سر گذشت من نباشد ای عزیزان دلم
شعر شاعر از خیال است کار آن چون شاعریست
سید احمد حدیث
:: ADVERTISEMENTS ::
Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.