حکایت گل وبلبل – سید احمد حدیث

حکایت گل وبلبل
بلبلی را من بدیدم در چمن
از فراق یار گفتا هر سخن
غنچه ها دیدم که نشگفتی هنوز
وای بر من ای دلا یکدم بسوز
بعد آن یکسر دهان را باز کرد
عطر و بویش در فضا آغاز کرد
بر دماغ بلبل آمد بوی گل
مست گردید، چون بدید آن روی گل
نغمه هایی عاشقانه ساز کرد
آن دری دل را برویش باز کرد
قصه ها گفت از فراقش زار زار
چون به وصلش آمده یار نگار
چرخ گردون چون بدید هر دوی آن
کف به کف بر زد بگفتا این بدان
نا گهان بادی وزید بر شاخه ها
برگ گل پر پر شدند ، از ساقه ها
باز بلبل شور و غوغای نمود
در میان باغ رسوای نمود
گفت باغبان را عجب بی حرمتی
روز من را چون که کردی ظلمتی
آن که یارم بود بگرفتی ز بر
من چه کردم تا رساندی این ضرر
گفت باغبان گوش کن ای بلبلم
چون تو بودی عاشق روی گلم
هر که دل را داد دل رفتش به باد
هر که دل محکم گرفت جورش نداد
پس گناهی من چه باشد ای رفیق
چون تو را تنها نمود یار شفیق
عالم هستی که آوردش خدا
نی که دل بستیم برایش مدعا
جای دل بستن غلط کردی عزیز
جای دل کندن چو باشد این پشیز
گر تو خواهی عشق الله را گزین
تا بمانی نقش ، بر دل ها نگین
سید احمد حدیث
:: ADVERTISEMENTS ::
Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.