جز درد و رنج هستی یک همسفرندارم – سید احمد حدیث

جز درد و رنج هستی یک همسفرندارم
بنشسته غم کنارم از خود خبر ندارم
عمرم که شد چهل سال ، لیکن وصال ندیدم
هشتاد هم بیاید از وی اثر ندارم
گر یک شبی به سویم آیدمراد این دل
با من بگوید عیبم کاری دگر ندارم
گفتم که می نویسم نامش به خون قلبم
گفتا قلم که بس کن خون در جگر ندارم
گفتی که مرگت آید گفتم بگو بلندتر
گفتا که هیج نگفتم ، من گوش کر ندارم
کردم به شانه زلفش ناگه برآمد افتاب
این دل گرفت تپیدن گفتا بصر ندارم
چون شمع کاروان ها آتش گرفته جانم
پروانه ام کجا شد من گرد سر ندارم
دنیای نا کسان ها بازار جنب وجوش است
افتاده ام به کنج چون سیم و زر ندارم
این دل شکسته از بس له شد ز باور خود
فریاد ای خدایا غم مختصر ندارم
حتی به خواب رویا جنگ و جدل که دیدم
تقدیر و قسمت صلح در این بشر ندارم
سید احمد حدیث
:: ADVERTISEMENTS ::
Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.