بگذار تا بگريم

بگذار تا بگريم
بگذار تا بگريم چون ابر در بهاران
کز سنگ ناله خيزد روز وداع ياران
هر کس شراب فرقت روزی چشيده باشد
داند که سخت باشد قطع اميدواران
با ساربان بگوييد احوال آب چشمم
تا بر شتر نبندد محمل بروز باران
بگذاشتند ما را در ديده آب حسرت
گريان چو در قيامت چشم گناهکاران
ای صبح شب نشينان جانم بطاقت آمد
از بسکه دير آمد شام روزه داران
چندين که بر شمردم از ماجرای عشقت
اندوه دل نگفتم الا يک از هزاران
سعدی بروزگاران مهری نشسته بر دل
بيرون نمی توان کرد الا به روزگاران
چندت کنم حکايت، شرح اينقدر کفايت
باقی نمی توان گفت الا به غمگساران
شاعر : سعدی شيرازی
بکوشش: احمد فهیم هنرور
استانبول، ترکیه
2002-2003
:: ADVERTISEMENTS ::
Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.