بگذار بگريم

بگذار بگريم
بگذار بگريم من و بگذار بگريم
بگذار در اين نيمه شب تار بگريم
در ماتم پژمردن گلهای اميدم
بگذار که چون ابر به گلزار بگريم
مرغ دل من پر زد و افتاد به دامش
بگذار بر اين مرغ گرفتار بگريم
غمخوار من خسته بجز ديده ی من نيست
بگذار به غمخواری خود زار بگريم
او رفت و اميد دل من دور شد از من
بگذار که در دوری دلدار بگريم
در ورطه ی ديوانگی ام ميکشد اين عشق
بگذار بر اين عاقبت تار بگريم
او خنده زنان رفت و مرا اشک فشان کرد
بگذار بگريم من و بگذار بگريم
شاعر: مريم ملک ابراهيمی
بکوشش: احمد فهیم هنرور
استانبول، ترکیه
2002-2003
:: ADVERTISEMENTS ::
Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.