به سر پیچیده از بس دود سودا زلف جانان را صوفی عبدالحق بیتاب

به سر پیچیده از بس دود سودا زلف جانان را
ندارد از پریشانی خبر حال اسیران را
به پیش روی تا آیینه آن آیینه رو بگرفت
چه حیرت ها که از غم رو نداد این چشم حیران را
به جانان گفتم از نیم نگاهی ساز ممنونم
هلاکم کرد از تیغ تغافل بنگر احسان را
سر مویی نپردازد به احوال پریشانم
چه می باشد بسر یارب ندانم زلف جانان را
چنین ظلم و ستم در کافرستان هم که دید آخر
که چون دل دادم او را کرد پامال جفا جان را
سرخود را چو گوی افگنده ام در پای چوگانش
بسر بازی توانم از حریفان برد میدان را
ز شور آتش سودا مرا دودی به سر پیچید
برد هرگه به پیش لعل خود آن شوخ قلیان را
ز پیچ و تاب او تنها نه من (بیتاب) گردیدم
به خود پیچانده تاب کاکلش صد سنبلستان را
*****
حضرت صوفی عبدالحق بیتاب رح
:: ADVERTISEMENTS ::
Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.