بهشت زهرا – سیاوش کسرایی

در هوای تر پس از باران
من خود
برادرم را دیدم
فراز گورش ایستاده
قدکشیده و دستها برافراشته
بالای بلندش
هر دم فراتر می رفت
تن از سروها گذرانید
بالا و بالاتر شد
بهتر دیدنش را سر بر کردم
خورشید بود که همه جا را می پایدد
چه رشدی دارند رفتگان
چه اوجی
وقتی به سربلندی مرده اند
بهشت زهرا پایان نیست
نه برای آنان که
شهیدی را چون دانه شکافته خون
در خاک می نهند
نه برای آن که می رود تا
باهستی زمین
یگانه شود
نه بهشت زهرا پایان راه هیچ کسی نیست
دستهای ناشناس
برگورهای نو ناشناخته
گل می گذارند و
علامت می نهند
در اینجا
جان باختگان
به حساب خلق آمده اند
نه خانواده
بر زمین ناهموار در هر کنار گوشه
چند تکه سنگ و سفال
و شتاب خطی
بر مقوایی
نشان مقبره شکوهمند شهیدی است
از چهارده
تا بیست و چند ساله
جوانی
بدین خاک
مالیات می دهد
و هم این جوانی است که
پهنه گورستان را
شخم زده دانه فشانده است
مزارع نمونه انقلاب
اینجا
سرود است و صف
و آنجا کتاب
که دست به دست می رود
آن سو
نمایشگاه عکس
و این سو گپ و گفتگو
می بینید
چگونه زندگی
خانه مرگ را هم
دانشگاه کرده است
و حاصل آنکه
جمع
زرهی از آگاهی می پوشد
تنها سلاحی
که این روزها به رایگان
پخش می شود
اینک بترسید از من
که من
با سپاه رفتگان آمده ام
با جوش خون شهیدان
آری بترسید از من
که من
با نیروی مرگ به جنگ شما بازگشته ام
سیاوش کسرایی
Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.