بهار – سید احمد حدیث

بهار
امد بهار نو که بویش رسید به ما
رفت آن زغال غم که شادی کنیم به پا
غوچی در آسمان چو پروانه گرد شمع
طیران کند که نیست دیگر زاغ بد نما
سبزه به هر کنار چه خوب جلوه گر شده
رنگین کمان خویش به آسمان زده صفا
دشتی که خشک گشته و زین فصل بدشتا
حالا بیا ببین که گلها شده به جا
بلبل ز شوق گل عجب نغمه سر دهد
یعنی ز خواب غم تو بیدار شو بیا
شر شر ز آبشار چه خوب نعره میزند
جامد که زنده شد خروشان شود صدا
صحرا بسان خون سرا پا چو فرش سرخ
گستر ده دامنش که ما را کند صلا
دیدم که باغ و راغ بهشت زمین شده
این نعمت خداست مکن تکفیر ای ملا
صوفی دگر مگو سخن های این و آن
چون سبزه زنده شد ببین قدرت خدا
گفتی که سال نو کجا باشد این رسوم
رسمی طبیعت است، که گل زنده شد درآ
گفتی که روز نو بود کیش کافران
در زیر برق کفر ، نشستن بود روا؟
چون اختراع برق ، همان کفر بی دین است
اینش بود روا و آنش بود جزا ؟
آگاه بشو “حدیث” ! از این جهل بد شگون
جنگ سیاست است فریب میدهند ، ترا
سید احمد حدیث
:: ADVERTISEMENTS ::
Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.