بهار است و سامان

بهار است و سامان
بهار است و سامان و افغان ندارم
که راهی بسوی گلستان ندارم
تو دامن به خاکم فشانی ولی من
شوم خاک و دستت ز دامان ندارم
که درمان دردم کند چون نبينم
طبيبی کز او درد پنهان ندارم
من و ناله شب که با ختم آفتاب
صلاح شده سويی به ميدان ندارم
بکوشش: احمد فهیم هنرور
استانبول، ترکیه
2002-2003
:: ADVERTISEMENTS ::
Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.