بهارستان شوخی – ملا عبدالواحد واعظی

بهارستان شوخی

خنده بر لب همچو گل در بین گلزار آمدی
دست پا گم کرده را از بهر دیدار آمدی

این قفس پیچیده را باشد نگاهی از کرم
در بهار آرزو چون گل به دامان آمدی

در بهارستان شوخی ناز گل باید خرید
چون به این بوستانسرا از عالم زار آمدی

همچو بلبل آشیان در سایه ئ گل داشتی
ای بلند پرواز من در آغوش یار آمدی

با تجمل گوهر زیبای هر صبح وصال
چون سحرنشو و نماکرده به این دار آمدی

ناز شهناز آتشی در قلب حیرانم نهاد
طور سینایم به سوی قلب افگار آمدی

ای سیاه چشمم که دل از بهرتوگردید کباب
باهمان چشم سیاه مقبول و سرشار آمدی

ماه من گل غنچه ام باخود همی بالم کنون
خنده بر لب سوی این محبوب دلدار آمدی

سجده ها کردم به آئین ادب در مقدمت
تا که راز دل ز قند لب به گفتار آمدی

گر چه دشت آرزو دارد فراز و هم نشیب
جان من این دشت را هموار هموار آمدی

اشک چشمانم عرق بر صفحه ئ گل میزند
واعظ شوریده را چون گل خریدار آمدی

:: ADVERTISEMENTS ::
Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.