بمان ای شب که تاريکی

بمان ای شب که تاريکی
بمان ای شب که تاريکی و بيداری، دلم خواهد
برو ای مه که اندوه شب تاری، دلم خواهد
بيا ای غم، بيا ای مونس شبهای تار من
که امشب از تو همدردی و همکاری، دلم خواهد
بسوز ای جان که جانی آتش افروز آرزو دارم
بکاه ای تن که رنجوری و بيماری دلم خواهد
برنجان و بنالانم، بگريان و بسوزانم
که سوز و اشک و آه و ناله و زاری، دلم خواهد
کنار و بوس و آغوش تو ارزانی به بی دردان
که من دنيای دردم عاشق آزاری، دلم خواهد
غم عشقی کرامات کردۀ جان و دل ما را
که حق نشناسم ار يک ذره غمخواری، دلم خواهد
بجز روی تو و موی تو و چشم نکوی تو
ز هر چه در دو عالم هست بيزاری دلم خواهد
شاعر : يزدانبخش قهرمان
بکوشش: احمد فهیم هنرور
استانبول، ترکیه
2002-2003
:: ADVERTISEMENTS ::
Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.